تـــا به تـــا

تـــا به تـــا

حضرت سلیمان تختش بر باد بود؛ یعنی عالم بر باد است!

وقتی که می‌نویسی،
فکرکن به این‌که باید
از میان خواننده‌هات
یکی دو نفر کشته شوند...
نوشته‌ای که نتواند کسی را بکشد
به درد نمی‌خورد.
نوشته‌ای که تو را
توی تعلیق و غصه
از پا درنیاورد،
به درد
ویترین کتابخانه‌های ملی می‌خورد
و صورت روشنفکرهای مزخرف.
بخوان، غصه بخور.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

من و هستی ...

يكشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۰۶ ب.ظ


هوالحق

اخیرا یک مسیر سه ساعتی را با یک دختر بچه ی 13 ساله همسفر بودم. بچه ای که مثل همه ی بچه ها دوست داشت ادای بزرگترها را درآورد، منتها به روشی دیگر. به روشی غلط. شاید اولین بارم بود که با همچین موردی برخورد می کردم.
حس کنجکاوی باعث شد که حتما با او وارد مکالمه شوم.
اولین جمله: انگار شما هم مثل من تنها سفر می کنی؟ (با لبخند)
- بله، اولین بارم هست
+ می ترسی؟
- کمی
+ نترس، همیشه اولین ها سخت اند.
بعد گوشی اش را درآورد ، سامسونگ s3 ، و یک لحظه چشمم به صفحه ای که در آن بود افتاد، اینستاگرام. سوژه جالب تر شد. همین لحظه گوشی من زنگ خورد و مجبور به رو کردن تکنولوژی خود ( شبه 1100 ام) شدم. نگاهی به گوشی من انداخت و منم با خنده بهش گفتم:  گوشی خیلی خوبی هست، 7 روز یک بار نیاز به شارژ داره. 
- گوشی من باطریش هی باد می کنه، هی می کوبمش این ور اون ور تا بشکنه تا بابام برام یه گوشیه دیگه بخره ولی نمیشکنه. البته اولش خیلی خوب بودا ، منتها سالار(داداشم) خرابش کرد. آخه یه مدت دست اون بود.
+ ناقلا چشت چه مدلی رو گرفته ؟
- آی فون، آخه گوشیه قبلیم آی فون بود. داییم برا تولدم گرفته بود، سه روز نشده یکی نشست روش و شکست.
بچه ی صاف و صادقی بود. نیازی نبود زیاد ازش سوال پرسید . خودش همه چی را لو می داد. از لحاظ مالی فوق لعاده مرفه بودند. با برادرش لج و لجبازی می کرد. سالار 19 سالش بود و شرط ورودش به دانشگاه ماشین آزِرا بود.
مادر هستی سالن زیبایی داشت که در حال جابجایی مکان بود و برای اینکه هستی رو از سرش باز کنه اون رو تنهایی راهی خونه ی خواهرش (خاله هستی) کرده بود.
هستی می گفت: برادرم همش منو کنترل می کنه، دوستاشو! برام جاسوس می زاره. ( در واقع پسرهای همسن خودش رو!؟) هستی عکس دوستاشو بهم نشون داد. همه این عکسهارو تو اینستگرام هم گذاشته بود. دوستاش همسن و سال خودش نبودن و کم کمش از خودش 10 سال بزرگتر بودن. دخترهایی فوق العاده فشن و تیپ هستی در کنار اونها واقعا جالب بود. فشن تر از هر فشنی.
هستی قبل از حرکت برای خودش یک اسپری برای برنزه کردن خودش خریده بود و مدام اونو به دستش می زد تا دستاش برنزه بشن. ولی چون شمارش 3/5 بود رنگش کم رنگ بود و هستی می گفت دفعه ی بعد شماره 9 می گیرم، می خوام دستام مشکیه مشکی شه. 
می گفت: به سالار میگم برو برا خودت یه دوست دختر بگیر دست از سر من بردار. ماردم هم میگه سالار تو به هستی خیلی گیر میدی. بابام تا حالا که نبود، از این به بعد که میاد اون هم شروع می کنه به من گیر دادن( نفهمیدم باباش کجا بود).
از سفرهای خارج از کشورش می گفت و عکساشونو نشون میداد. یکی از سفرهاش به لندن بود که اون و برادرش تنهایی رفته بودن خونه دخترخاله مادرش. میگفت آریانا خیلی ساده می گشت ولی دوستاش خیلی خوش تیپ بودن. وقتی عکس آریانا و دوستاش رو نشون داد فهمیدم که دخترند. دوست آریانا خیلی اوپن و فشن بود. آریانا هم چندان ساده نبود ولی نسبت به دوستش بهتر بود.
از دوست پسر دوستش(سویل) گفت که یک هفته به عروسیش تصادف کرد و کشته شد و خبر کشته شدن پوریارو اون به سویل گفته بود. 
در همین حین به من تعارف آب کرد و من لیوان جیبی خودم رو درآوردم، یک لیوان صورتی بچگانه با یک عکس عروسکی، و با لبخند نشونش دادم و هستی گفت: آره منم وقتی بچه بودم از اینا داشتم :)
پرسیدم: خالت چندتا بچه داره؟
گفت: یه پسر 25 ساله
گفتم: عه پس با کی می خوای بازی کنی؟
گفت: من بازی نمی کنم. خالم اینا و رفقاش هر روز پارتی دارن خونه یکی و من هم با اونا میرم و خیلی خوش میگذره.
گفتم: شهرما مناظر طبیعی و بکر خیلی زیبایی داره. آدرس دادم و گفتم حتما برو. گفت معلومه طبیعت رو خیلی دوست داری. گفتم کلا از چیزهایی که انسان ها در ساختنش دخالت داشته باشن خوشم نمیاد. و بعد یک کوه رو نشونش دادم و گفتم دریا زمانی تا پشت این کوه بود ولی خشکیده. دریا هم برید. گفت وقتی شمال میریم ترجیح می دم هتل باشم تا ویلا. گفتم : ویلا که بهتره، دم ساحل هست و تو میتونی زود زود بری لب آب. گفت نه هتل امکاناتش بهتره، همه چیو آماده میارن، صبحانه ناهار شام....
+ خیلی تنبلی ها؟
- تابستون 2/5 4 از خواب بیدار میشم.
+ صبح ها هواش که عالیه
- بیدار بشم چیکار کنم.
با هستی خیلی زیاد صحبت کردیم.
در آخر گفت: خدا کنه بابابزرگم نفهمه اومدم اینجا. آخه تو خونشون هیچی نیست. قدیمیه. ماهواره هم ندارن. من حوصلم سر میره

پ.ن:
همیشه بچه ها دوست دارند زود بزرگ شوند. نمی دانم در بزرگ شدن چه می بینند که ماها نمی بینیم. گاهی دختر بچه ای را می بینم که چادر نماز مادرش را سر کرده با عروسکی در بغل که تلاش می کند همچون مادران او را بخواباند، به او غذا دهد، تمیزش کند. گاهی پسر بچه ای را می بینیم که کت و شلوار می پوشد، لقمه های بزرگ در دهانش می گذارد، پاهایش را روی پاهایش می اندازد و ....
این رفتارها برایمان عجیب نیستند. لازمه ی بزرگ شدنمان، مسئولیت پذیریمان و .... همین بازیها و همین کارها هستند. ولی امان از روزی که بزرگترها هم نفهمند زندگی یعنی چه ، که در این صورت الگوهای نامناسبی برای بچه هایشان خواهند بود، و چون خود زندگی ای پوچ و بی هدف داشته اند، بچه هایشان هم پوچ بزرگ خواهند شد.
آدمی که نفهمد معنای زندگی یعنی چه، برای چه به دنیا آمده، از کجا آمده و به کجا خواهد رفت، صد درصد هیچ هدفی برای زندگی اش نخواهد داشت و به جای اینکه از ابزارها برای رسیدن به هدف تلاش کند ، می شود بازیچه ی ابزارها.
دیدن هستی دردهایم را بیشتر کرد. دردی که این روزها با آن خیلی مواجه بودم. هستی هایی که روزبه روز بر تعدادشان افزوده می شوند. کوکانی که خیلی زود به بلوغ رسیده اند. شاید بعدا در موردشان نوشتم


نظرات  (۵)

  • طراحی فروشگاه اینترنتی
  • خیلی خوب و عالی بود

  • وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
  • ولقعن هم همینطوره!
    بچه های که زود ب بلوغ میرسن!!!
    من میگم نسل ما با این سادگی و پدر مادرایی که داشتیم این شده
    وای ب حال اینا

    عاقبتشون
    عاقبتتون
    و عاقبتمون ختم بخیر
    آمیـــن


    سلام
    تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتان به سایت "حرف تو"
    " هستی، دختری که زود بزرگ شد "
    با آدرس: http://harfeto.ir/?q=node/33409
    در این سایت انتشار یافت.
    چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
    هدیه سایت "حرف تو" به شما:
    "امام رضا (علیه‌السّلام): هر کس [از خدا] بهشت بخواهد و در برابر سختی‌ها شکیبایی نورزد، بی‌گمان خود را ریشخند کرده است."
    یا علی
  • خلوتگه راز
  • اوهوم واقعا اسف ناکه. من بعضی وقتا فک می کنم اگه ما نسل سوخته ایم نسل بعدی که دیگه کبابن!
  • طراحی سایت
  • ممنون از مطلب مفیدتون

    خیلی نگارش روونی داشت

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی